فریادها مرده اند ....فریادها زنده اند .
گل بکاریم برسردروازه شهربزرگ
ماه ها بیدارند آهها بیدارند.
سردبودهوای دی ماه .داغ بودهوای تیرداد.ماخاموش به یک چشم درشت نظاره می کردیم که درزلال آن اقیانوس ناآرامی می جوشید که هزارکشتی بزرگ دراعماق آن غرق شده بودند...س÷یده سرزداز دامان کوهستان خیال .لائوتسه مرد بزرگ می خواندبرایم سرودی که مرابه حقیقت نزدیک ترمی کرد.....زرتشت رابیدارکرده اند ازخواب اوسرودی نورازمزمه می کند تا باغ های کودک تنها شکوفه های گیلاس رابرافشانند ازشاخه های نور..شاخه های دور...
بالاترازخورشید من ایستاده ام نیما دوست فرزانه من .من تورادرآسمان دیدم که بربال فرشتگان بوسه می دادی ومی خواندی شعرهای آن پری دریایی راکه من دریک اقیانوس جوشیده از اعماق یک چشم درشت زیبادیده بودم درست ده سال پیش که کاروان مارادزدان کوهستان مخوف به تاراج بردند وما ان زمان شیفتگانی آواره بودیم ...آه ها بی درنگند....ماه ها بی رنگند ..خواب گلدانم آشفته مباد باران می بارداز ابرسپید.


0 نظرات:
ارسال یک نظر