twitter
    Find out what I'm doing, Follow Me :)

بيابان


بيابان را، سراسر، مه گرفته‌ ست
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است

بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذيان گرم مه، عرق مي‌ريزدش آهسته از هر بند
ميگويد به خود عابر
«بيابان را سراسر مه گرفته‌ست

سگان قريه خاموش‌اند
در شولای مه پنهان، به خانه مي‌رسم.
گل‌کو نمي‌داند. مرا ناگاه در
درگاه مي‌بيند، به چشم‌اش قطره اشکي بر لب‌اش لبخند، خواهدگفت:
« بيابان را سراسر مه گرفته‌ست... با خود فکر مي‌کردم که مه گر
همچنان تا صبح مي‌پاييد مردان ِ جسور از خفيه‌گاه خود به ديدار عزيزان بازمي‌گشتند.»

احمد شاملو

0 نظرات:

ارسال یک نظر