
مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت شب چرائی گفت و خواب از سر گرفت
مرغ،وائی کرد، پر بگشود و بست راه شب نشناخت،در ظلمت نشست
من همان مرغم،به ظلمت باژگون نغمه اش وای،آبخوردش جوی خون.
دانه اش در دام تزویر فلک لانه بر گهوارۀ جنبان شک.
لانه می جنبد وزاو ارکان مرغ جیغ جیغش می خراشد جان مرغ
گاه بالی می زند در قعر آن گاه وائی می کشد از سوز جان.
مرغ،وائی کرد، پر بگشود و بست راه شب نشناخت،در ظلمت نشست
من همان مرغم،به ظلمت باژگون نغمه اش وای،آبخوردش جوی خون.
دانه اش در دام تزویر فلک لانه بر گهوارۀ جنبان شک.
لانه می جنبد وزاو ارکان مرغ جیغ جیغش می خراشد جان مرغ
گاه بالی می زند در قعر آن گاه وائی می کشد از سوز جان.
"احمدشاملو"


0 نظرات:
ارسال یک نظر