به توازن فکر می کنم و به کفه های نامتعادلی که در برابر هم می لغزند. به حرکت فکر می کنم و به زوال و به بلورهایی که در لحظه تکامل خود متلاشی می شوند. به دیدن فکر می کنم و به شفافیت و به لکه های روی شیشه که خود را به هر واقعیتی زیبا در ورای خود پیوند می زنند. به دیوارها فکر می کنم و به توهم وبه مه و دوباره به همان دیوارها که چین می خورند. بودای من از خیابان خسته گان می گذرد. پنجره ها بسته اند و درختان کاغذی سجده کرده اند. بودای من گاهی به شکل ابر است سخاوتمند و کریم. بودای من گاهی به شکل رود است جاری و روان. بودای من گاهی به شکل سنگ است محکم و سخت. بودای من غرق تفکر است و حقیقت زنبوریست که آرامش او را به هم می زند.


0 نظرات:
ارسال یک نظر