به نوشته خبرآنلاین: پاسخ رئیس دفتر آقای احمدینژاد به پرسشهای زیر میتواند ابهامات را برطرف کند:
_ آیا درست است که با مرتاضی ایرانی الاصل و زرتشتی مسلک در هند ارتباط دارید؟
_ آیا واقعیت دارد که اطلاعات دولتی را به این فرد منتقل میکنید و از او رهنمود میگیرید؟
_ آیا صحت دارد که این فرد زرتشتی به شما گفته که دوران گرایش به اسلام به سر آمده است؟
_ آیا درست است که در مرز پاکستان با افراد رمال و جنگیر و دعانویس ارتباط مستمر دارید؟
_ آیا این سخن منتسب به یکی از معاونینتان را که گفتهاید حکم مسئولیتش را بعد از تایید حضرت حجت(عج) صادر میکنید تکذیب میکنید؟
_ این سخن همراهانتان که در برخی سفرها ناگهان دستور توقف خودرو را صادر و برای دقایقی لابلای درختان کنار جاده گم میشوید و پس از آن ادعا میکنید با رابط امام زمان حرف زدهاید دروغ است؟

فریادها مرده اند ....فریادها زنده اند .
گل بکاریم برسردروازه شهربزرگ
ماه ها بیدارند آهها بیدارند.
سردبودهوای دی ماه .داغ بودهوای تیرداد.ماخاموش به یک چشم درشت نظاره می کردیم که درزلال آن اقیانوس ناآرامی می جوشید که هزارکشتی بزرگ دراعماق آن غرق شده بودند...س÷یده سرزداز دامان کوهستان خیال .لائوتسه مرد بزرگ می خواندبرایم سرودی که مرابه حقیقت نزدیک ترمی کرد.....زرتشت رابیدارکرده اند ازخواب اوسرودی نورازمزمه می کند تا باغ های کودک تنها شکوفه های گیلاس رابرافشانند ازشاخه های نور..شاخه های دور...
بالاترازخورشید من ایستاده ام نیما دوست فرزانه من .من تورادرآسمان دیدم که بربال فرشتگان بوسه می دادی ومی خواندی شعرهای آن پری دریایی راکه من دریک اقیانوس جوشیده از اعماق یک چشم درشت زیبادیده بودم درست ده سال پیش که کاروان مارادزدان کوهستان مخوف به تاراج بردند وما ان زمان شیفتگانی آواره بودیم ...آه ها بی درنگند....ماه ها بی رنگند ..خواب گلدانم آشفته مباد باران می بارداز ابرسپید.
بربلندای صلیب نورتابید ....امروز مسیح آوازی سردادکه مردان معبدخورشید از هراس آن ندای مقدس به شمشیرهای عاجزشان پناه بردند ....ما همه نظارگران رازهایی هستیم که برزمین جاری است ودرآسمان مانا.
امروز من ماهتاب رادیدم درانتهای کوچه خورشید ایستاده بود وستارگان را بوسه می داد ...هوس عجیبی قلب های جهان رابه مغازله می خواند .من شیفته شدم ازنو...
امروز مسیح بربلندای ستاره ای دور نقشی کشید ورنگی برآن زد که شگفت ترین رنگ خاک بود من بالا رفتم باز.....
امروز روح من باردیگر درمیان گل ها عطرپراکند ....
سه روح ناآرام بامن خفته اند امشب
افراط و تفریط های حلقه بسته نزدیکان احمدی نژاد کار را به جایی رسانده که حتی دست مدافعان دولت را در دفاع از آنها را بسته است و آنان نیز از انتساب خود به دولت تبری می جویند.

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ، تنها نشيند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بميرد
در آن گوشه، چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد!
گروهى برآنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقى كرد، آنجا بميرد!
شب مرگ، از بيم، آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد!
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويى به صحرا بميرد
چو روزى زآغوش دريا برآمد
شبى هم، در آغوش دريا بميرد
تو درياى من بودى! ـ آغوش واكن
كه مى خواهد اين قوى زيبا بميرد!
آزادی!
در دامن اسارت می زاید٬
در زنجیر رشد می کند٬
از ستم تغذیه می کند٬
با غصب بیدار می شود…
های… این سرنوشت آزادی است!
دکتر علی شریعتی


"احمدشاملو"
من از روئیدن خار به روی دیوار دانستم ، که ناکس ، کس نمی گردد از این بالا نشینیها
و اوج گرفتند تا به قله کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است.
هفت مرد، هفت کبوتر را نگریستند.
یکی از آنان گفت:
لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم.
امروز ساکنین آن دره درباره هفت کبوتر سیاه سخن می گویند
که در گذشته بسیار دور به سوی قله کوهی پوشیده از برف پرواز کردند.
جبران خلیل جبران
آزادی!
در دامن اسارت می زاید٬
در زنجیر رشد می کند٬
از ستم تغذیه می کند٬
با غصب بیدار می شود…
های… این سرنوشت آزادی است!
دکتر علی شریعتی
زمانی مجسمه بودای خندان در گوشه اتاق من موضوع پرسش همه بود. بعضی ها می پرسیدند این مجسمه کیست ؟ بعضی ها می پرسیدند تو بودایی هستی ؟ بعضی دیگر فکر میکردند این یک سمبل خوشبختی است و یا یک مجسمه تزئینی.
گاهی از من می پرسیدند آیا جلوی این مجسمه عبادت میکنی ؟ حتی باری یکی از اقوام وقتی میخواست در اتاق من نماز بخواند کتش را روی مجسمه بودا انداخت و گفت : من جلوی بت نماز نمی خوانم!
برای من این مجسمه هیچ یک از این موارد نبود. برای من این مجسمه فقط نمادی بود از اینکه روزگاری انسان خردمندی در جستجوی حقیقت بوده. بودا رنگ نداشت. بودا طعم نداشت. بودا نگاه نداشت. شاید اگر دست خودش بود مجسمه هم نداشت. بودا مظلوم نبود. کسی برای بودا گریه نکرد. بودا گناهکار نبود؛ کسی بر بودا خرده نگرفت. بودا حرفی نزد و کسی از حرفهایش داستان نساخت. بودا عمل نداشت پس رویدادی نداشت.
هنوز عشق تورا در فراسوی دوران
در معبد تنهایی خویش می پرستم
بودای من پرستش عاشقانه ام را احساس کن
سر بر آستانت فرود آورده
واشک بندگی می ریزم.
بت وجودت را تا ابد در این معبد
در معبد تنهایی خود می پرستم
تا ابد.....
هنوز باور می کنم بودای محبت تویی
هنوز باور می کنم تا بی کرانه هاتویی
هنوزتو را باور می کنم
آیا تو هو مرا باور می کنی
آیا تو هم در گوشه وکنار قلبت
جایی برای من داری
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذيان گرم مه، عرق ميريزدش آهسته از هر بند
ميگويد به خود عابر«بيابان را سراسر مه گرفتهست
سگان قريه خاموشاند
در شولای مه پنهان، به خانه ميرسم. گلکو نميداند. مرا ناگاه در
درگاه ميبيند، به چشماش قطره اشکي بر لباش لبخند، خواهدگفت:
« بيابان را سراسر مه گرفتهست... با خود فکر ميکردم که مه گر
همچنان تا صبح ميپاييد مردان ِ جسور از خفيهگاه خود به ديدار عزيزان بازميگشتند.»
احمد شاملو
فاخته و سرو All Rights Reserved. Blogger Template created by Deluxe Templates
Wordpress Theme by Skinpress | Supported by Dante Araujo

