twitter
    Find out what I'm doing, Follow Me :)

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند-ابتهاج

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

تو چه اندازه به من نزديكى و من چقدر از تو دورم


گفتم: خسته‌ام
گفتی: لاتقنطوا من رحمةالله
.::از رحمت خدا نا امیدنشید(زمر/53)::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.::خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)::.
گفتم: غیر از تو کسی روندارم
گفتی: نحن اقربالیه من حبل الورید
.::ما از رگ گردن بهانسان نزدیک‌تریم(ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.::منو یاد کنید تایاد شما باشم(بقره/152)::.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی:و ما یدریک لعل الساعة تکونقریبا
.::تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه(احزاب/63)::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.::کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه(یونس/109)::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرفصبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.::شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه(بقره/216)::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلتمیاد؟
گفتی:ان الله بالناس لرئوف رحیم
.::خدانسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه(بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلکفلیفرحوا
.::(مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن(یونس/58)::.
گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفتی:ان الله یحب المتوکلین
.::خدا اونایی رو که توکلمی‌کنن دوست داره(آل عمران/159)::.
گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشهکه:

و من الناس منیعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسرالدنیا و الآخره
.::بعضی از مردم خدارو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگهبلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن(حج/11)::.
گفتم:...
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی:فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.::پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰)::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.::مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴)::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی:الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه(غافر/۲-۳)::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.::به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی:ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.::خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی:الیس الله بکاف عبده
.::خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.::ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)::.

از سید بن طاووس

ى خداى من در وقت غنا و ثروت، فقيرم و به تو محتاجم تا چه رسد به هنگام فقر و بينوايى
اى خداى من در حال دانايى باز نادانم تا چه رسد به وقت نادانى
اى خدا، تدبيرت مختلف و گوناگون و تقديراتت سريع التحول‏است، بندگان با معرفتت را اين تدبير و تقدير مانع مى‏شود از اينكه بر عطاء و نعمتت آرام يافته و خاطر جمع شوند يا در بلا و سختى از لطفت نااميد باشند
اى خدا از من آن سزد كه به مقام بزرگوارى و كرمت شايسته است
اى خدا تو پيش از آنكه اين وجود ضعيف مرا بيافرينى خود را به رحمت و لطف با من توصيف كردى آيا اكنون بر اين وجود ناتوان از آن لطف و رحمت منع خواهى كرد
اى خدا اگر كارهاى نيكويى از من پديد آيد آن از فضل و عطاى توست و تو را بر من منت است و اگر اعمال زشتى آشكار گردد آن به عدل توست و تو را بر من حجت است
اى خدا چگونه مرا بخود وا مى‏گذارى در صورتيكه تو خود متكفل امور هستى يا چگونه كسى بر من ظلم تواند كرد در صورتيكه تو ناصر و ياور من هستى و چگونه من از لطفت محروم مانم در صورتيكه تو در حق من رؤف و مهربانى
آرى من بدرگاهت به فقر و بيچارگيم متوسل مى‏شوم و چگونه فقر كه راه به ناحيه قدس تو ندارد وسيله من تواند بود
يا من چگونه از حال خود بر تو شكايت كنم در صورتيكه حالم بر تو پنهان نيست يا چگونه سخنم ترجمان درون تواند بود در صورتيكه آن سخن تو آشكار بسوى تو مى‏گردد
يا چگونه تو از اميد و آرزوهايى كه به كرمت دارم نااميدم خواهى كرد در صورتيكه آن آرزوها بر درگاه چون تو كريمى وارد است
يا چگونه احوال مرا نيكو نگردانى و حال آنكه قيام احوالم به توست
اى خدا چقدر تو با من لطف و محبت دارى با آنكه جهل و ناسپاسيم بسيار است و چقدر در حق من مهربانى با آنكه كردارم زشت است
اى خدا تو چه اندازه بمن نزديكى و من تا چه حد از تو دورم و چقدر تو با من رأفت دارى و باز آن چيست كه مرا از تو محجوب داشته
اى خدا من از اختلاف تأثرات و گوناگون شدن تحولات جهان بر من دانستم غرض تو از آفرينشم آن است كه تو خود را در هر چيز بمن شناسا كنى و من‏در هيچ يك از امور عالم از تو غافل و جاهل نباشم
اى خدا هر چه بى‏قدرى و خواريم زبان مرا لال ميكند، كرم و بزرگواريت باز نطقم را گويا ميگرداند و هر چه اوصاف من مرا مأيوس مى‏سازد احسان تو مرا به طمع مى‏آورد
اى خدا كسى كه محاسن و خوبيهايش بدى است پس چگونه زشتى و بديهايش بد نخواهد بود و كسى كه حقيقتهايش دعوى باطل است چگونه دعوى بى‏حقيقتش باطل نخواهد بود
اى خدا فرمان نافذ، مشيت قاهر غالبت نه جاى سخن بر گوينده باقى گذارد و نه حال ثابتى بر صاحب حالى
اى خدا چه بسيار شد كه بناى طاعتى گزاردم و عزم محكم نمودم و آن عزم و بناى مرا عدل تو منهدم ساخت، نه، بلكه فضل تو مرا از آن عزم برگردانيد
اى خدا تو خود مى‏دانى و آگاهى كه اگر من در مقام عمل دايم به طاعتت اشتغال ندارم البته در دل عزم محبت و طاعتت را دايم دارم
اى خدا چگونه بر كار طاعتت عزم كنم و حال آنكه تويى قاهر و چگونه عزم نكنم در صورتى كه تويى آمر
اى خدا چون به يكايك آثار كه براى شناسائيت توجه كنم، راه وصول و شهودت بر من دور گردد. پس مرا خدمتى فرما كه بوصال و شهود جمالت زود رساند
چگونه من به آثارى كه در وجود خود محتاج تواند، بر وجود تو استدلال كنم
آيا موجودى غير تو ظهورى دارد كه از آن ظهور و پيدايى تو نيست تا او سبب پيدايى تو شود
تو كى از نظر پنهانى تا به دليل و برهان محتاج باشى
و كى از ما دور شدى تا آثار و مخلوقات ما را به تو نزديك سازد
كور باد چشمى كه تو را نمى‏بيند با آنكه هميشه تو مراقب و همنشين او هستى و در زيان باد بنده‏اى كه نصيبى از عشق و محبت نيافت
اى خداتو امر كردى كه خلق براى شناسائيت رجوع به آثار كنند.
اما مرا رجوع ده به تجليات انوار و به رهنمايى مشاهده و استبصار، تا بى توجه به آثار، به شهود حضرتت نايل گردم كه چون به مقام معرفت وارد شوم، سر درونم توجه به آثار نكرده و همتم بلندتر از نظر به آنها باشد كه تنها تو بر هر چيز توانايى
اى خدا من اين بنده‏ام كه ذلت و خواريم نزدت پيداست و اين حال پريشانم كه از تو پنهان نيست، از تو اى خدا، وصال تو را مى‏خواهم و به وجود تو دليل بر وجود تو مى‏طلبم
پس مرا به نور خود به كوى وصالت رهبرى كن و به صدق و خلوص بندگى در حضورت پايدار گردان
اى خدا مرا از علم مخزون خود بياموز و در سرا پرده خود محفوظ دار
اى خدا روانم را به حقايق مقربان درگاهت بياراى و به مسلك و طريقه مجذوبان رهسپار ساز
اى خدا مرا به علم و تدبير كاملت از تدبيرم در كار خويش بى‏نياز گردان و به اختيار خود امور دو عالمم را منظم ساز و به اختيار من كارم را وامگذار و در مواضع اضطرار و پريشانى مرا واقف گردان
اى خدا مرا از خوارى نفسم رهايى ده و از پليدى شك و شرك جانم پاك ساز پيش از آنكه مرگم فرا رسد
من از تو يارى مى‏طلبم مرا يارى فرما و بر تو توكل مى‏كنم پس مرا وا مگذار و از تو درخواست مى‏كنم پس نااميدم مگردان و به تفضل و كرم تو چشم دارم پس محرومم مساز
و به بندگى حضرتت خود را منتسب مى‏دانم پس دورم از الطافت مگردان و بدرگاه كرمت آمده‏ام از آن درگاهم مران
...

شفیعی کدکنی، از ایران رفت

دكتر محمدرضا شفيعی کدکنی، استاد بارز و متبحر و محقق ارزشمند و صاحب نظر در نقد شعر و ادب فارسی که خود در شعر و شاعری جایگاهی برجسته دارد، برای همیشه از ایران سفر کرد.


/ شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام، نمي‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت، مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.

پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود.

خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌هاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان مي‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط مي‌شود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح مي‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ مي‌دانستند از طرفی دیگر نمي‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند.

حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي مي‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد.

او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌هاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌هاي بیشتری را در آمریکا بگذراند.

جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌هاي رودبار مي‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها مي‌ایستند و زمزمه مي‌کنند:

«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»

آخر شاهنامه از مهدي اخوان ثالث

موج ها خوابيده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آب ها از آسيا افتاده است.
در مزارآباد شهر بي تپش
آواي جغدي هم نمي آيد بگوش.
دردمندان بي خروش و بي فغان.
خشمناكان بي فغان و بي خروش.
آه ها در سينه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزير بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها.
آب ها از آسيا افتاده است,
دارها بر چيده, خون ها شسته اند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبن هاي پليدي رسته اند.
مشت هاي آسمان كوب قوي
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
يا نهان سيلي زنان, يا آشكار
كاسة پست گدائي ها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
وآنچه بود, آش دهن سوزي نبود.
اين شب ست, آري, شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم,
باز مي بينم صدايم كوته ست.
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده, با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فريادها,
گويدم گوئي كه: «من لالم, تو كر.»
آخر انگشتي كند چون خامه اي,
دست ديگر را بسان نامه اي.
گويدم «بنويس و راحت شو ـ » برمز,
« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي.»
من سري بالا زنم, چون ماكيان
از پس نوشيدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر,
هر چه از آن گويد, اين بيند جواب.
گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»
گويمش «اما جوانان مانده اند.»
گويدم «اين ها دروغند و فريب.»
گويم «آنها بس بگوشم خوانده اند.»
گويد «اما خواهرت, طفلت, زنت . . .؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اينجا دم از كوري زند,
گوش كز حرف نخستين بود كر.
گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار
وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج,
قلعه ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»
و آخرين حرفم ستون ست و فرج.
مي شود چشمش پر از اشك و بخويش
مي دهد اميد ديدار مرا.
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئي بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو بساحل هاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين, ما ناشريفان مانده ايم.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟
باز مي گويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
کاوه اي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.

عقاب (دکتر پرويز ناتل خانلری)

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد

آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد

ره سوي کشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي ز پي چاره کار

گشت بر باد سبک سير سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و ان شبان بيم زده، دل نگران

شد پي بره‌ نوزاد دوان
کبک در دامن خاري آويخت

مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه کرد و رميد

دشت را خط غباري بکشيد
ليک صياد سر ديگر داشت

صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاريست حقير

زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صياد نبود
آشيان داشت در آن دامن دشت

زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده
سال‌ها زيسته افزون زشمار

شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب

ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت که اي ديده ز ما بس بيداد

با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلي دارم اگر بگشايی

بکنم آنچه تو مي‌فرمیاي
گفت: ما بنده درگاه توایم

تا که هستيم هوا خواه توايم
بنده آماده بود فرمان چيست؟

جان به راه تو سپارم، جان چيست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آيد که زجان ياد کنم
اين همه گفت ولي در دل خويش

گفتگويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه کنون

از نيازست چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنياد

حزم را بايدت از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد

پر زد و دور ترک جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب

که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است اين که مرا تيز پرست

ليک پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ايام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سيري نيست

مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست
من و اين شهپر و اين شوکت و جاه

عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز

به چه فن يافته‌اي عمر دراز؟
پدرم از پدر خويش شنيد

که يکي زاغ سيه روي پليد
با دو صد حيله به هنگام شکار

صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت

تا به منزلگه جاويد شتافت
ليک هنگام دم باز پسين

چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمود

کاين همان زاغ پليدست که بود
عمر من نيز به يغما رفته است

يک گل از صد گل تو نشکفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز؟

رازي اينجاست تو بگشا اين راز
زاغ گفت : گر تو درين تدبيری

عهد کن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست

ديگران را چه گنه کاين ز شماست
زآسمان هيچ نياييد فرود

آخر از اين همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سيصد و اند

کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير

بادها راست فراوان تاثير
بادها کز زبر خاک وزند

تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوي بالاتر

باد را بيش گزندست و ضرر
تا به جايي که بر اوج افلاک

آيت مرگ شود پيک هلاک
ما از آن سال بسي يافته‌ايم

کز بلندي رخ بر تافته‌ايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب

عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است

عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمانست

چاره رنج تو زان آسانست
خيز و زين بيش ره چرخ مپوی

طعمه خويش بر افلاک مجوي
آسمان جايگهي سخت نکوست

به از آن کنج حياط و لب جوست
من که بس نکته نيکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم
آشيان در پس باغي دارم

وندر آن باغ سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست

خوردني‌های فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سرا

گند زاري بود اندر پس باغ
بوي بد رفته از آن تا ره دور

معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان

سوزش و کوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه

زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت :خواني که چنين الوانست

لايق حضرت اين مهمانست
مي‌کنم شکر که درويش نيم

خجل از ما حضر خويش نيم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند

تا بياموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر

دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش

حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق ظفر
سينه کبک و تذرو و تيهو

تازه و گرم شده طعمه او
اينک افتاده بر اين لاشه و گند

بايد از زاغ بياموزد پند؟
بوي گندش دل و جان تافته بود

حال بيماري دق يافته بود
گيج شد، بست دمي ديده خويش

دلش از نفرت و بيزاري ريش
يادش آمد که بر آن اوج سپهر

هست پيروزي و زيبايي و مهر
فرّ و آزادي و فتح و ظفرست

نفس خرّم باد سحرست
ديده بگشود و به هر سو نگريست

ديد گردش اثري زينها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بود

وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست از جا

گفت : کاي يار ببخشاي مرا
سال‌ها باش و بدين عيش بناز

تو و مردار تو عمر دراز
من نيم در خور اين مهمانی

گند و مردار ترا ارزاني
گر بر اوج فلکم بايد مرد

عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت

زاغ را ديده بر او مانده شگفت
رفت و بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همسر شد
لحظه‌‌اي چند بر اين لوح کبود

نقطه‌اي بود و سپس هيچ نبود